مارسل بريون ( مترجم : ذبيح الله منصورى )
33
منم تيمور جهانگشا ( فارسى )
شعرا مىگفتم كه در هر جا ميل دارند سكونت كنند و صنعتگران را بيكى از شهرها منتقل ميكردم و براى آنها وسائل زندگى در نظر ميگرفتم و مىگفتم كه در آن شهر به صنعت و كار خود ادامه بدهند و با رفاه زندگى نمايند . احترام علماء و صنعتگران و شعراء نزد من بقدرى زياد بود كه اسقف مسيحى سلطانيه به من ناسزا گفت و من از مجازاتش صرف نظر كردم و از وى دعوت نمودم كه به ( سمرقند ) برود و در آنجا با خوشى زندگى كند . اسقف مسيحى سلطانيه در آغاز در نخجوان بسر ميبرد و در آنجا پيشواى روحانى مسيحيان ارمنى بود و بعد منتقل به سلطانيه شد و در آنجا نزد من رسيد من وى را با محبت پذيرفتم و كنار خويش نشانيدم و چون ميدانستم بر اثر جنك ، در سلطانيه خواربار كمياب است دستور دادم كه برايش غذا بياورند . آن مرد مسيحى بعد از اينكه غذاخورو و سير شد بجاى اينكه از ميزبان سپاسگزارى كند زبان بناسزا گشود و گفت اى امير تيمور ، تو كه ميگوئى مسلمان هستى و به خدا عقيده دارى چرا اينقدر خونريزى ميكنى و بندگان خدا را بقتل ميرسانى گفتم من كسانى را بقتل رسانيدهام و ميرسانم كه بعد از اينكه مسلمان شدند از دين اسلام رجعت كردند و مسلمانى كه از دين ما رجعت كند مرتد است و واجب القتل . اسقف سلطانيه گفت ولى تو در ارمنستان عدهاى كثير از مسيحيان را بقتل رسانيدى آيا آنها هم مسلمان بودند و بعد از دين تو رجعت كردند ؟ گفتم آنها مسلمان نبودند اما كافر حربى محسوب مىشوند و كافر حربى عبارت است از نامسلمانى كه براى جنك با مسلمان عذر بتراشد و آنگاه شروع بجنك كند و بايد وى را بقتل رسانيد . و اما تو اى مرد مسيحى خوشوقت باش كه جزو طبقه علما ميباشى گو اينكه از علماى مسيحى بشمار ميآئى چون اگر يك عالم نبودى اكنون امر ميكردم كه مقابل چشم من ، پوست تو را زنده بكنند تا بدانى توهين كردن بپادشاهى چون من مستوجب چه مجازات است ولى چون مردى عالم هستى از خون تو ميگذرم . اسقف سلطانيه از من پوزش خواست و آنگاه من موافقت كردم كه وى به ( سمرقند ) منتقل شود و پايتخت مرا ببيند و پس از اينكه چندى در پايتخت من بسر برد بوى مأموريت دام كه بعنوان ايلچى به مغرب زمين برود و نامه مرا بپادشاه فرنك برساند . بعد از اينكه از ( بخارا ) مراجعت كردم و خواب مذكور را ديدم شنيدم كه پنج نفر از امراى ماوراء النهر كه از دوستان امير ( بخارا ) بودند عليه من متحده شدهاند و قصد دارند يك قشون نيرومند يكصد هزار نفرى گرد بياورند و بسمرقند حملهور شوند و مرا بقتل برسانند . من قبل از اينكه خواب مزبور را ببينم مردى بودم قوى و با جرئت و بعد از اينكه آن خواب را ديدم فهميدم كه خداوند پشتيبان من است و در جنگها به من كمك خواهد كرد . اما حزم و احتياط را از دست نميدادم و ميدانستم كسى از كمك خداوند برخوردار مىشود كه عاقل و محتاط باشد و يك مرد بىعقل و سبكسر ، لياقت برخوردارى از كمك خداوند را ندارد . عقل من حكم ميكرد كه قبل از اينكه آن پنج نفر بتوانند عليه من يك قشون يكصد هزار نفرى گرد بياورند و بسمرقند حملهور شوند ، من به يكايك آنها حملهور شوم و آنها را نابود كنم . اين بود كه حكومت سمرقند را بيكى از افسران خود موسوم به ( شير - بهادر ) سپردم و با قشون خويش به راه افتادم تا بكنار شط جيحون رسيدم . من در منطقهاى موسوم به ( ترمز ) به شط جيحون رسيدم و خواستم قشون خود را از شط بگذرانم ولى مشاهده كردم كه در آنجا ، حتى يك كشتى شطى وجود